
افشار نقطهی اختلافی نخبگان هزاره و تاجیک؛ تمرکز را از کشتار هزارهها توسط طالبان و عبدالرحمن منحرف کرده است.
بحثهای تازه درباره رویداد افشار، بار دیگر یکی از مناقشهبرانگیزترین فصلهای جنگهای داخلی افغانستان را به صدر گفتوگوهای سیاسی کشانده است.
اظهارات اخیر حفیظ منصور دربارهی رویداد افشار و پیرامون اتفاقات ماحول آن، واکنشهای گستردهای در پی داشته و این رویداد را به نقطه تلاقی روایتهای متضاد میان بخشی از هزارهها و تاجیکها بدل کرده است.
حادثه افشار در سال ۱۳۷۱ خورشیدی در غرب کابل رخ داد و به کشته و ناپدیدشدن شمار زیادی از غیرنظامیان خصوصا زنان و کودکان، عمدتاً از جامعهی هزاره، انجامید؛
رخدادی که برای بسیاری از هزارهها نماد یک فاجعهی هدفمند و برای برخی جریانهای سیاسی، بخشی از پیچیدگی جنگ چندجانبه داخلی تلقی میشود.
با این حال، برای بسیاری از هزارهها، حادثه افشار جدا از گذشته و رویدادهای دیگر تاریخی قابل درک نیست و در ادامه همان رنجهای پیشین دیده میشود.
در اواخر قرن نوزدهم، در دوره حکومت امیر عبدالرحمن خان، سرکوب گسترده هزارهها، کوچ اجباری، مصادره زمینها و کشتارهای وسیع رخ داد؛
رویدادهایی که بسیاری از پژوهشگران آن را از خونبارترین فصلهای تاریخ معاصر افغانستان میدانند.
دههها بعد نیز در جریان حاکمیت طالبان در دهه هفتاد خورشیدی، کشتارهای جمعی در مزارشریف، بامیان، یکاولنگ و دیگر مناطق عمدتاً هزارهنشین گزارش شد.
این سه مقطع، دوره عبدالرحمن، افشار در جنگهای داخلی، و کشتارهای طالبان، در نگاه بخش بزرگی از جامعه هزاره، حلقههای یک زنجیره تاریخی از خشونت و تبعیض تلقی میشود.
در مقابل، برخی چهرههای سیاسی تأکید دارند که هر رویداد باید در بستر تاریخی و حقوقی خود بررسی شود و از تعمیم یا رقابت روایتها پرهیز گردد.
داوود ناجی نیز با تصریح بر غیرقابلانکار بودن اصل حادثه افشار، دادخواهی را حقی مشروع دانسته و رسیدگی بیطرفانه قضایی را راهکار اساسی خوانده است.
در مجموع، مقایسه افشار با سرکوبهای دوره عبدالرحمن و کشتارهای طالبان نشان میدهد که مسئله تنها یک رویداد مجزا نیست، بلکه منازعهای گسترده بر سر حافظه تاریخی، مسئولیت سیاسی و عدالت انتقالی است؛ منازعهای که همچنان بر روابط قومی و فضای سیاسی افغانستان سایه افکنده است.

